*****
الاغی را گفتند:روزگارت چگونه است؟
گفت: بارم زیاد است و خوراکم کم اما شاکرم و مطیع.
گفتند: این از خریت توست!!!.
****
بی عدالتی بیداد می کند. ظلم خانمان همه را بر باد داده. مشکلات اقتصادی پشت اکثریت جامعه را خم نموده است.........................................و اما ما شاکریم و مطیع
چون فاتحی بزرگ پشت تریبون قرار گرفت . روزگاری نه چندان دور به عنوان مدیر همه ما بخت برگشته ها در این جایگاه می نشست و موعظه می نمود.این بار اما در کسوت منتخب مردم.گفت:"با یک سوزن ۱۲ سال چاهی به عمق ۲۰ متر کندم"با این کلامش گویی پتکی بر سرم کوفتند. مگر تو نیامده بودی برای خدمت و مگر نه این است که خدمت را طالب می طلبد .
راستی برادر بهروز این چاه ۲۰ متری را با چه پر خواهی کرد؟؟
....... من نیک می دانم با چه!!!!
" اشک دیده من و خون دل همه"
آدمی مخلوق عجیبی است. فقط خالق این اعجوبه، راز افرینشش را می داند و بس.بیشتر این دوپایان بی مثال چنان برای فردا در تب و تابند که گویی دیروزی و یا امروزی در کار نبوده و نیست. این فرقی نمی کند که انسان پر تلاش چه کاره و با چه مسلکی باشد.سیاست و اقتصاد و هنر و دین و اخلاق هم سرش نمی شود. همه در جنب و جوشند تا فردای راحتی داشته باشند.
...کاش یک ذره هم برای امروز وقت می گذاشتیم!!!!!!
...در فصل خانه تکانی، من در انتهای انباری همانجا که تاریکی بود و تاریکی ، خانه یک عنکبوت را ویران کردم.
وه چه دل سنگم، حتی در خانه تکانی و نو شدنمان خانه ای دیگر ویران می شود.
همه آنانی که آقای ناطق نوری را می شناسند. به مروت و صفای ایشان گواهی می دهند. هر چند با جهت گیری سیاسی یا فکر سیاسی ایشان موافق نباشند. ایشان مسئول بازرسی دفتر مقام رهبری هستند؛ در خاطراتشان هم نمونه هایی از بازرسی عادلانه و خالی از شبهه گروه گرایی را مطرح کرده اند.هر چند در یکی دو مصاحبه اخیر از سینه دیوار هم سخن گفته اند.مقام رهبری هم همواره بر آخرت و توجه به خداوند تاکید می کنند. در دوره حاکمیت رهبری و مسئولیت بازرسی آقای ناطق نوری ، پزشک جوانی را-دکتر زهرا- ماموران امر به معروف و نهی از منکردر همدان بازداشت کرده اند و دو روز بعد جسدش را تحویل خانواده اش داده اند؛ مردم ما بارها از زبان عالمان دین شنیده اند، که امام علی از ماجرای خلخال دخترک یهودی وسپاه معاویه- نه ماموران امام علی علیه السلام-از درد گریست و آرزوی مرگ کرد. همین مورد خود کشی یا قتل را بازرسی کنید.گمان کنید دکتر زهرا دختر شماست. البته او پاسپورت کانادایی ندارد.لابد صدای خانواده اش هم به جایی نمی رسد. به گوش خدا که می رسد.باور کنید اهمیت جان این دختر که فدا شد و نظایر اواز بسیاری از مسایل پر هیاهو بیشتر است.باور کنید جان این دختر از برکناری یا استعفای آقای لاریجانی مهمتر ست. در پس این مرگ، زندگی خانواده ای ویران شده است. شما ها که از ذره المثقال سخن می گویید.این خون ها خواب را بر چشم شما نمی بندد؟
نويسنده : محمد جواد اکبرين
مشهور است که حرکت امام حسين (ع) و عدم بيعت او با حاکميّت را يک «انقلاب» عليه حکومت باطل ميدانند و شجاعت و مظلوميّت او را در مقاومت برای تشکيل دولت حق ميستايند؛
امّا چنين تحليلی از عاشورا جامع و واقع بنيانه نيست.
اگر حکومت يزيد، حکومت باطل بود حکومت معاويه نيز چنين بود پس چرا امام حسن مجتبي(ع) به صلح با معاويه رضايت داد و يا چرا پس از حسينبن علي(ع) هيچ يک از امامان شيعه، حاضر به جنگ با حکومتهای باطل نشدند و برای تشکيل حکومت تلاش نکردند در حالی که مبانی کلامی شيعه، هيچ امامی را در شجاعت و انجام تکليف الهی بر ديگری ترجيح نميدهد؟
به نظر ميرسد ويژگی و امتياز مقاومت امامحسين (ع) در برابر بيعت با حکومت که به قيمت ورود به جنگی نابرابر و شهادت او و يارانش و اسارت خانوادههايشان انجاميد، در شرايطی نهفته است که هيچ يک از امامان شيعه غير از حسينبن علی در آن قرار نگرفتند.
بيعت با يزيد، معنايی داشت که ميتوانست حقيقت و هويّت اسلام را برای هميشه مسخ و تحريف کند و آن «به رسميّت شناختن حکومت ظلم ـ و نه فقط باطل ـ به نام اسلام » بود.
اين وضعيّت اگر چه در سيرۀ أموی و اززمان سلطنت معاويه آغاز شده بود امّا در دوران يزيد، چنان رسميّت يافته و نهادينه شده بود که ديگر تشخيص ميان حکومت اسلامی و حکومت استبدادی غير ممکن مينمود:
1ـ در سال 60 هجري، رأس هرم اسلام چنان وارونه شده بود که سکوت و تسليم در برابر استبداد و ظلم حاکميّت، عمل به شعائر اسلامی و تکليف الهی و فضيلت تلقّی ميشد؛ زيرا در طول نيم قرن پس از رحلت رسول خدا، به اندازۀ کافی «آگاهی کاذب» توليد شده و احاديث جعلی اختراع شده و باور شده بود.
از جمله، در حديثی منسوب به پيامبر خدا آمده است که «در برابر حاکم، مطيع و شنوا باش، اگر چه بر پشتت [شلاّق] بزند و مال و داراييات را بگيرد»1 و در حديث ديگری منسوب به پيامبر اسلام، به نقل از امّ سلمه ـ همسر پيامبر ـ آوردهاند که: «تا هنگامی که حاکم، نماز ميخواند بر او خروج نکنيد حتّی اگر ظالم و فاسد باشد»2
شگفتا که کسی با راويان حديث از تناقض اين احاديث با قرآن سخن نگفت که «بر ظالمان و ستمگران تکيه و اعتماد نکنيد ـ امورتان را به آنها نسپاريد ـ که آتش عذاب آنها شما را نيز فرا خواهد گرفت ... »3 در حالی که خطاب و بيان فراگير اين آيه، شامل همۀ حاکمان ستمگر ميشود (چه مسلمان و چه کافر) و انبوهی از احاديث صحيح ، تصريح کردهاند که هر حديثي، مخالف قرآن باشد دروغ است وآيات مختلف قران نيز نسبت به دروغ بستن به خداوند و عقاب آن هشدار دادهاند.4
گويا از اين دست احاديث مجعول، کافی بود تا مردم ولايت «يزيد» را با همۀ بيعدالتيهای آشکارش بپذيرند و حسينبن علی را «خارجي» بخوانند و تنها گذاردن او را عملی شرعی و اسلامی تلقّی کنند تا آنجا که «شمر بن ذيالجوشن» در پاسخ به اعتراض نسبت به جنايات کربلا ـ در حالی که مشغول انجام عبادت در مسجد بود ـ گفت: «حاکمان ما از ما خواستند که با حسين و يارانش چنين کنيم و اگر اطاعت نميکرديم در پيشگاه خداوند، از کفّار و اشقياء ميشديم ... »5
حقيقت قرآن، چنان فراموش شده بود که گويا کسی به ياد نياورد اين آيات را که: «اهل جهنّم ميگويند ما از بزرگان اميران مان اطاعت کرديم و آنان ما را گمراه کردند»6 آنچه در «ولايت أموي» اتّفاق افتاد تنها مسخ اسلام نبود که مسخ «انسان» نيز بود، زيرا چگونه فطرت آدمی و عقل خدادادياش «ستمگری و فساد» را حتّی در لباس اسلام و معارف دينی به رسميّت ميشناسد و آن را ميپذيرد.
2ـ تبليغ «مسلک جبر» از جمله تلاشهای به ثمر رسيده در توليد آگاهی کاذب بود و توانستند با سوء استفاده از مفهوم قسمت و مشيّت، جبّاريت و خودکامگی خود را توجيه کنند. مفتيان و خطيبان و واعظان نيز در بهترين صورت، به ظلم و فساد بنياميّه معترض بودند امّا تعرّض به حکومت و شکستن حرمت آن را جائز نميدانستند و هنگامی که مردم از کثرت اعدامها و زندانها و شکنجهها و تجاوزها و بيعدالتيها شکايت ميکردند.
از آنها ميخواستند تا بر ظلم حاکم، صبر و شکيبايی ورزند زيرا خداوند خواسته (قسمت بوده) که آنها حاکمان ما باشند.7
معاويه نيز پس از انکه، يزيد را به وليعهدی خود نصب کرد در پاسخ به سؤال ـ يا ترديد ـ کسی که پرسيده بود چرا فرزندش را ـ عليرغم ضعفهای آشکارش ـ به وليعهدی منصوب کرده است، گفت: «نصب يزيد، قسمت و خواست خدا بود و بندگان خدا در برابر قسمت و خواست او از خود اختيار ندارند»8
3ـ از جمله پديدههايی که در سال 60 هجری به نام اسلام رسميّت يافته و به باور عمومی تبديل شده بود ممنوعيّت مخالفت با حاکميّت و عقاب و شکنجه دگرانديشان بود در حالی که قرآن کريم، شيوۀ مواجهه با آراء و نظرات ديگران را با تعبير عميق «جدال احسن» بيان نمود9 و پيامبر گرامی اسلام، هرگز کسی را به دليل مخالفت با حکومت خويش، مجازات نکرد امّا اوضاع چنان وارونه شد که اظهار نظر مخالف با حکومت اسلامی جرم محسوب ميشد و عقابهای سنگينی به دنبال داشت.
روزی يکی از صاحبنظران برجسته عراقی به نام «احنفبن قيس» به همراه جمعی در محضر معاويه، حاضر بود و در حالی که همگان دربارۀ مطلبی گفتگو ميکردند او ساکت بود.
سکوت صاحبنظری چون احنف، توجه معاويه را جلب کرد و گفت: «تو هم چيزی بگو!» احنف بن قيس پاسخ داد: «اگر دروغ بگويم از خدا ميترسم و اگر راست بگويم از تو!»10
اين همه، اشارات کوتاهی برای فهم اين معنای بلند بود که نه حماسۀ حسيني، تلاشی برای اسقاط حکومت باطل بدون پشتيبانی مردم بود که اگر ميان جنگ و بيعت،مخيّرش نميکردند به مدينه باز ميگشت و نه اگر بيعت ميکرد پيمان و صلحی مانند ساير پيمانها بود ...
بيعت امام حسين با يزيد، رضايت به صورتی وارونه و هويّتی مسخ شده به نام اسلام بود. تخدير مردم و عقل ستيزی به نام دين و نيز مشروعيّت بخشيدن به حکومت جبّارانه به نام اسلام، حتّی اگر يک چند نسل ادامه يابد، سرانجام خستگيها و آزردگيها و کينهها و نفرتها و اعتراضهای پنهان و آشکار به انفجار خشم عليه ظلم تبديل ميشود و حسين بن علی (ع) روزی را ميديد که خشم عمومی عليه ولايت مطلقهی اموي، به خشم عليه اصل اسلام تبديل شود و نه تنها امويان که اسلام را نيز برای هميشه بسوزاند. پس بيعت نکرد تا آنان که شکوه و فريب حکومت اسلامی أموي، چشم و قلب و عقلشان را کور کرده بود، پيکر حقيقت را قطعه قطعه و رأس عدالت و آزادی را بر بالای نيزه ببينند تا به ياد بياورند که چيزی را فراموش کردهاند و تا آيندگان شان بپرسند چرا فرزند پيامبر را به اتّهام مخالفت با خليفۀ پيامبر نيزه آجين کردهاند؟! اين همان داغی است که هر سال تازه ميشود و همان پرسشی است که پس از 14 قرن، باز هم بايد تکرار شود.
پينوشت
1ـ صحيحۀ مسلم/ ج 6 / ص 20/ چاپ دارالخلافۀ العلّيه
2ـ الجامع الأحکام القرآن/ قرطبی / بخش اوّل در تفسير سورۀ بقره ـ آيه 30
3ـ سورۀ هود / آيه 113
4ـ انعام / 144 ـ آل عمران / 78 – زمر / 60
5ـ تاريخ ابن عساکر / ج 6 / ص 338
6ـ احزاب / آيات 66 تا 68
7ـ تاريخ طبری / ج 4/ ص 80
8ـ الإمامه و السّياسۀ / ابن قتيبه / ج 1 / ص 205
9ـ نحل / 125
10ـ طبقات / ابن سعد / ج 7 / ص
از پشت پنجره غبارگرفته سياست همه مردمان اين نسل چونان كرم خاكي مي نمايند.تنها و تنها از پي ارتزاق خود در خاك و لجن پيرامون خويش مي لولند و آنگاه كه ترنم باراني، اندكي آنرا را به سوي نور و روشنايي هدايت مي كند، باز آنان به عادت مألوف، گريزان از نور ره به تاريكي مي پيمايند.
فردا يا پس فردا..... نميدانم اما مي گويند ميآيد. او مي آيد تا براي چندمين بار غرور يك ملت را بشكند. مي آيد نه براي گشودن گرهاي كه زدن گرههاي تازه. ميآيد تا كرور كرور خرج تشريفات بتراشد بر گردهي اين ملت. مي آيد تا خرد شدن شخصيت يك ملت را دوباره به نظاره بنشيند. مي آيد تا ببيند چه ارزان مردم خود را مي فروشند البته از روي نياز. ميآيد تا من و تو از او زندگي را گدايي كنيم، هماني را كه خداي هفت آسمان به رايگان عطا فرموده.
... و من نيز يكي از آن هزاران هستم، با تمام حرفهايي كه كمي بالاتر زدم. اين را خوب مي دانم
يه روز خوش، من ازت طلبكارم
*****************
برای تو می نویسم، توئي كه نمي شناسيام، توئي كه ....
********************************
در گرگ و ميش روز، با تني خسته از كار روزانه و جفاي زمانه، آرام آرام به سوي خانه قدم ميزدم.من بودم و در و كوبه كه ناگاه صدايي آرام مرا به خود خواند:"سلام سميرا خانم" نمي دانم چرا، اما بي هيچ عكس العملي تنها به رسم ادب جوابش دادم "سلام" . حتي توان بالا گرفتن سرم را نيز نداشتم، بر تنم سنگيني ميكرد.دستم را به سوي كوبه دراز كردم تا اهل خانه را از آمدنم خبر سازم كه دوباره صدايي و جوابي از من. "آقا معلم سلام" و "عليك" ي كه يك دنيا معني داشت.
يكي مرا سميرا مي خواند و ديگرِي آقا معلم و تو كه مي خواهي بداني من كيستم. راستي بين من و آنهايي كه ميشناسي شان چه تفاوتي است؟ هر از چند گاهي به اين صفحه مجازي سركي ميكشي و به نوشتهاي مرا شرمنده. به حرمت تمام مهربانيت كه وقتي را هر چند اندك، براي نوشتههاي من ميگذاري برايت مينويسم...
شايد من رفته گر محلهتان باشم. هماني كه جارو بدست ميخواهد تمام بديها را به طرفه العيني از در و ديوار شهر ، از تمام كوچه پس كوچههاي ذهنتان پاك كند.شايد من سائلي باشم كه هر روز صبح زنگ خانهتان را به صدا در ميآورم و تو با نگاهي پر از ترحم و انزجار مرا از خود ميراني. شايد من همسايه ديوار به ديوارت باشم،كه تو خوب ميداني ديشب رابا روياي يك قرص نان سحر كردم و تو باز هم گفتي:" نامرد چه قشنگ فيلم بازي ميكند." شايد من برادر كوچكترت باشم كه تمام زندگيش، تمام اميد و آرزويش، ملجا و پناهگاهش تو هستي و اما تو.....
شايد من دختركي باشم كه زير تيغ نگاه يك دلداده و نگاه پر از تعصب و غيرت برادري له مي شود و فرياد رسي ندارد. شايد من از جنس ديگري باشم. راستي من كه هستم؟ اصلا چه فرقي دارد كه چه باشم؟
شايد از جنس سياست باشم. مردي از اهل سياست بي هيچ سياستي. هماني كه خروار خروار راي به صندوق ريختم تا اعجوبهاي چون "علي" را به كرسي وكالت نشانم، به نشان " علي".شايد هماني باشم كه بر گردهي خويش سواريش دادم تا به او گوشزد نمايم كه براي سواري دادن تا انتهاي تاريخ آمادهام.
راستي من كيام؟ چه فرقي ميكند كه چه باشم؟ شايد همان بقال سر كوچهتان باشم كه يك كيلو ماست را چند ريالي بيشتر از آن يكي به تو ميفروشم و اگر معترض شوي چنانت ميكنم كه ديگر هوس ماست نكني.
چه فرقي مي كند كه سميرا خانوم باشم يا آقا معلم. مهم اين است كه تيشه اي ساختهام به بزرگي تاريخ و ريشه مام وطن- سميرم - را هدف گرفتهام و چنان ميكنم كه نه از تاك، نشان ماند و نه از تاك نشان.
آري برادر و خواهرم مهم نيست، كه هستيم. مهم آن است كه خوب حرف ميزنيم و خوب مينويسيم اما به وقت عمل....دريغ و درد.
برادر و خواهر خوبم، من نه سميرا خانم هستم و نه آقا معلم، اما خوب مي دانم كه يكي از هزاران جوان اين سرزمينم كه در غربت و تنهايي، در بي هويتي خويش گم شده ام ، ظالم به خويشتنم و فرياد رسي ندارم .
اينها همه نوشتم، خوب يا بد،قصهي غصه هاي من و تو ست، اين را خوب مي دانم.